تبلیغات
چشمه زار زندگی

چشمه زار زندگی
انسان واقعی در معنای انسان را شاید باید قرنها گشت و نتوان پیدا کرد.
نویسندگان
پیوندهای روزانه

دهمین ماه خدمت سربازیم را درکلانتری می گذراندم.یک روز حوالی ساعت 12ظهر بود که

 از دادگاه به کلانتری برمی گشتم.ازدحام مامورین کلانتری ودرکنارشان ماموران آگاهی در

اتاق دایره ی قضایی که درحیاط کلانتری قرارداشت حکایت از یک واقعه ی مهم می کرد.

وارد سالن کلانتری شدم که پسری با قد وبالای درشت ولی نوجوان توجهم را به خود جلب

 کرد،روی کف زمین نشسته ودست هایش را به دورزانوهایش حلقه کرده وسرش پایین بود.

درکنارش یکی از پرسنل کلانتری روی صندلی نشسته بود.وقتی موضوع را جویا شدم،

گفتند که این پسرنوجوان یک ساعت پیش خودش را به کلانتری معرفی کرده است.

هوا به شدت سرد بود وزمستان ششمین روزش را پشت سرمی گذاشت،داخل آسایشگاه همه

خواب بودند ولی من خواب به چشمانم نزدیک نمی شد،تصمیم گرفتم آسایشگاه را ترک کنم.

دانه های زیبای برف آرام آرام خودشان را به زمین می رساندند،درختان کم کم سفید پوش

 می شدند،ومن روی دانه های برف در حیاط کلانتری به سمت دایره قضایی رفتم تاموضوع

 آن نوجوان را از افسر دایره قضایی بپرسم.پرونده جلویش بود ومشغول انجام کارهایش.

او برایم داستانهای دیگری هم تعریف کرد،ازش خواستم که پرونده را به دستم بدهد تا خودم

 بخوانمش:

شروع به خواندن کردم:

پسری 17 ساله در زیرزمین خانه یشان خواهر19ساله اش را به وسیله سیم خفه کرده بود...........  .

از دایره قضایی بیرون آمدم هوا به شدت برفی شده وجلوه ی زیبایی به شهر داده بود،اما

 من حواسم جای دیگری.تحمل بیرون را نداشتم دوباره واردسالن کلانتری شدم که دیدم

 پسر نوجوان جلوی بخاری خارج از بازداشتگاه نشسته ودر کنارش چند تن ازپرسنل

کلانتری حضور داشتند.وقتی علت بیرون بودن پسر نوجوان از بازداشتگاه را پرسیدم گفتند

 که داخل بازداشتگاه سرد بوده به همین دلیل اورا اینجا آورده ایم.

من که تا ان لحظه سوالات زیادی ذهنم را به خود مشغول کرده بود فرصت را غنیمت

 شمردم تا از پسرنوجوان علت کارش را بپرسم.رفتم کنارش نشستم.

وقتی پرسیدم اسمت چیست،جواب نداد.

گفتم اگر خواهرت از خانه فراری بوده وازاین بابت نگرانش بودی ،می بایست دستش را

می گرفتی وکمکش می کردی،باز سکوت کرد.

پرسیدم چرا اورا خفه کردی،نگاهش به زمین خیره بود،بازهم سکوت کرد،سکوت،سکوت،ودیگرهیچ.

فردای آنروزمرخصی گرفته بودم که به دیدن خواهرم بروم،هنگام خروج از کلانتری پسر

 نوجوان را دیدم که تحت حفاظت ماموران کلانتری روانه دادگاه شد،اورفت تا در دادگاه به

میز محاکمه سپرده شود،ومن به خانه خواهرم رفتم تا بودنش را بیش از گذشته محترم شمرم.

 

                     

                                              

                                                      

 




طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: سکوت ودیگرهیچ،
[ شنبه 14 آبان 1390 ] [ 11:04 ب.ظ ] [ طالب ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آنجا که رنگهای خوشبختی
خاموش می شود
در واژگونی بخت
برآنم
تا به رقص برخیزم
بر ویرانه های خیال
و کودکانه
گوش
به زنگوله های فرداها بسپارم
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :